فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )
595
فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )
العاطِر - ج عُطُر : آن كه از عطر و بوى خوش بسيار استفاده كند . العاطِف - ج عُطُف و عَطَفَة : فا ، پوشش ، ششمين اسب مسابقه ، و در نزد علماى نحو حرف عطف است مانند واو عطف . العاطِفَة - ج عاطِفَات و عَوَاطِف : مؤنث ( العَاطِف ) است ، عاطفه و محبّت . العاطِل - فا ؛ « رَجُلٌ عَاطِلٌ » : مرد بد اخلاق و بىادب ؛ « عاطِلٌ عَنِ العَمَلِ » : مرد بى كار كه توانايى كار را دارد ؛ « امْرَأَةٌ عاطِل » : ج عَوَاطِل و عُطَّل و اعْطَال : زنى كه زيور آلات ندارد . العاطِلَة - ج عاطِلَات و عَوَاطِل : مؤنث ( العَاطِل ) است ؛ « امْرَأَةٌ عاطِلَةٌ » : زن هر جائى اين تعبير در زبان متداول رايج است . العاطُوس - آنچه كه باعث عطسه شود . العاطُوف - ج عَوَاطِيف : تلهء چوبى يا دام كه در آن چوبى كج به كار رفته باشد . عاظَلَ - مُعَاظَلَةً [ عظل ] في الكلام : كلام را در هم بر هم و پيچيده گفت ، - الشَّاعِرُ فِى القَافِيةَ : شاعر در بيتهاى شعر خود رعايت تناسب را با يكديگر ننمود و تضمينى به كار برد ، - بِالْكَلامِ : سخن را پياپى برگردانيد و گفت . عافَ - - عَوْفاً [ عوف ] الطائِر : پرنده به طرف آب يا چيزى دور زد تا بر آن فرود آيد . عافَ - - عَيْفاً و عِيَافاً و عَيَفَاناً [ عيف ] الطعامَ و غيرَه : غذا را دوست نداشت و نخورد ، - - عيفاً تِ الطَّيْر : پرنده دور زد و به طرف چيزى رفت ، - عِيَافَةً الطير : پرندهها را از خود دور كرد و با پرواز آنها فال بد و يا خوب زد . عافَى - مُعَافَاةً و عِفَاءً و عافِيَةً [ عفو ] اللَّه فلاناً : خداوند او را از بلاها و بيماريها حفظ كرد . العافِي - ج عُفِيّ [ عفو ] : فا ، آمرزنده و بخشنده ، كهنه ، آنكه موى بلند دارد ، - عُفَاة و عُفِيّ و عافِيَة : راهنما ، ميهمان ، هر خواستار بزرگى و يا روزى ، آنچه از غذا كه بعنوان كرايهء ديگ عاريتى در ته آن باقى گذارند . العافِيَة - [ عفو ] : مص ، - ج عافيات و عوافٍ : اسم است از ( عَافَى ) ، بهبودى كامل ، هر خواستار روزى . عاقَ - - عَوْقاً [ عوق ] ه عن كذا : او را از آن كار منصرف نمود و به عقب راند . عاقَ - - عَيْقاً [ عيق ] : مرادف ( عاقَ يَعُوق ) است . عاقَّ - مُعَاقَّةً [ عقّ ] أَباه : پدر خود را آزار داد و با او مخالفت كرد . العاقّ - ج عاقُّون و عَقَقَة و أَعِقَّة : فرزندى كه با پدر خود مخالفت مىكند . عاقَبَ - مُعَاقَبَةً [ عقب ] ه : به دنبال او آمد ، - ه فِى الرَّاحِلَة : با هم بطور متناوب بر ستور سوار شدند ، - عِقَاباً و مُعَاقَبَةً ه بِذَنْبِه وَعَلى ذنْبه : از او مؤاخذه نمود و او را كيفر داد . العاقِب - فا ، آنكه در پيشوايى نفر دوّم باشد ، نايب مهتر ، قائم مقام مهتر . العاقِبَة - ج عَوَاقِب : مؤنث ( العَاقِب ) است ، نسل ، پايان هر چيزى ، پاداش خوب . العاقَّة - ج عَوَاقّ و عاقَّات [ عقّ ] : مؤنث ( العَاقّ ) است . عاقَدَ - مُعَاقَدَةً [ عقد ] ه : با او پيمان بست . العاقِد - ج عَقَدَة : فا ؛ « جاءَ عَاقِداً عُنُقَه » : آن مرد در حالى كه گردن خود را كج گرفته بود آمد ؛ « الزّهرُ العاقِد » : شكوفه درخت كه پس از بسته شدن ميوه شود . العاقِدَة - ج عَوَاقِد و عاقِدَات : مؤنث ( العَاقِد ) است . عاقَرَ - مُعَاقَرَةً [ عقر ] الشيءَ : پيوست آن چيز شد ؛ بر آن چيز معتاد شد ، - الْخَمْرَ : به شراب خوردن معتاد شد ، - ه : از يكديگر روى گرداندند و به يكديگر دشنام دادند . العاقِر - ج عُقَّر و عَوَاقِر : زن نازا ؛ « رَجُلٌ عاقِرٌ » : مردى كه داراى فرزند نمىشود . العاقِف - ج عَوَاقِف : ؛ « شاةٌ عاقِفٌ » : گوسفندى كه در اثر بيمارى پاهايش كج شده باشد . عاقَلَ - مُعَاقَلَةً [ عقل ] ه : در عقل و خرد بر او چيره شد . العاقِل - ج عُقَلَاء و عاقِلون و عُقَّال : فا ، مرد خردمند ، درك كننده ، فهميده ، حكيم و دانا ، و نيز بر زن اطلاق مىشود ، بز كوهى ، آنكه ديهء مقتول را پرداخت كند . العاقِلَة - مؤنث ( العَاقل ) است ، نيروى خرد ؛ « عاقِلَةُ الرَّجُلِ » : بستگان و فاميل پدرى مَرد . العاقُور - آنچه كه پشت را زخمى كند . العاقُول - ج عَواقِيل : جاى عميق و پر نماى دريا ، امواج دريا ، سراشيبى دره يا رودخانه ، زمينى كه در آن نشانه اى از راهنمايى نباشد ، مشكلات كارها . عاكَسَ - مُعَاكَسَةً و عِكَاساً [ عكس ] الكلامَ : سخن را برگردانيد ، - ه : موى پيشانى يكديگر را گرفتند ، - ه : با او مخالفت كرد . عاكَفَ - مُعَاكَفَةً [ عكف ] ه : ملازم آن شد . العاكِف - ج عاكِفُون و عُكَّف و عُكُوف : اقامت كننده ، مقيم . عالَ - - عَوْلًا [ عول ] الميزانُ : ترازو كم نشان داد ، - فِى الميزان : در ترازو خيانت كرد ، - تِ الْفَريضَةُ : حساب ماليات و سهميه آن زياد شد و به همان نسبت منافع كم شد ، - امرُ القوم : كار مردم سخت و پريشان شد ، - الشّيءُ فلاناً : كار بر او سنگين و نيازمند شد ، - فِى حُكْمِه : در حُكم ستم كرد و از حق روى گردان شد ، - عَوْلًا وَعِيالَةً الرَّجُلُ : آن مرد عيالمند شد ، - عَوْلًا و عِيَالَةً و عُؤُولًا الرَّجُلُ : آن مرد بىچيز شد ، - الرجُلُ عيالَه : به عيال و خانوادهء خود نفقه داد ، - اليَتيمَ : كفالت يتيم را عهده گرفت و مخارج او را تأمين نمود . عالَ - - عَيْلًا [ عيل ] الميزانُ : ترازو كم نشان داد ، - فى الميزانِ : در وزن كردن خيانت كرد ، - عَيْلًا و عَيْلَةً و عُيُولًا و مَعِيلًا الرَّجُلُ : آن مرد عيالمند شد ، نيازمند و بىچيز شد ، - عَيلًا و معيلًا ه الشّيْءُ : آن چيز او را نيازمند و ناتوان كرد ، - فى مَشْيِه : در راه رفتن به طرف چپ و راست تكان خورد و فخر فروشى كرد . عالَى - مُعَالاةً [ علو ] الشيءَ : آن چيز را بالا